08 مهر 1401
#به_قلم_خودم #روز مرگی ایستگاه دوم صدای قیژی آمد و اتوبوس به زور ایستاد.انگار حال نداشت مدام ایست کند و جایی قرار داشت. پیرمردی قدبلند و شیک وپیک ،سوارشد و فکرکنم گوش هایش از سرو صدای اضافی زمانه اندکی سنگین شده بود. به راننده سلامی محکم کرد و در… بیشتر »
نظر دهید »